|
جمعه ۱۱ امرداد ۱۳۸٧ ترادی دوباره دستهایم می لرزند
______________
وقتی آسمان کتش را تنگ روی سرش می کشد وُ باران هی نق می زند وُ عروسک صورتی ام دلش برای آفتاب تنگ می شود من از تو خفه می شوم.
وقتی فنجان ِ چای ِ روی میز کلاغ نگاهم می کند گلویم مزه ی قار قار می گیرد ساعت با منقار سیاه تا صبح ساعت با منقار سیاه تا صبح ساعت.... و تلفن سرسام می گیرد از سکوت من از تو کبود می شوم.
خانه خالی شد از بو من از شادی و رخت های چرک هی می چرخند ...می چرخند و قاشق های نقره ای مادرم در آشپزخانه پرواز می کنند. لباس ها بی اتو، روی کاکتوس ها افتاده اند. جوراب های کثیف تو را پا کرده ام و با شلوار سیاه راه راهت والس می رقصم. خانه دور سرم و این ماشین لباسشویی می چرخد و هی ظرف های کثیف در کف آشپزخانه بازی می کنند و من هی جیغ می زنم سر این گلدان ها و شمع را فوت می کنم. تولدم مبارک! تایپ می کنم و خیس می شوم از عرق خشک شده دست های تو.کانال تلویزیون را عوض می کنم تا خمیازه بیاید در پلک های باد کرده ام .من از لاک صورتی روی پیانو متنفرم.
ساعت با منقار سیاه تا صبح ساعت با منقار سیاه تا صبح ساعت.... حالا صخره های زرد سیکامور و اتوبان 118 که از من نمی گذرند. توت فرنگی ها مثل حرف های عاشقانه تو حالم را به هم می زنند. این ماه آن ماه از تو متنفر می شوم. از تو متنفر می شوم.
"شیدا محمدی" 4 جون 2008 دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ ماهنامه پیک شماره 116 مرداد و شهریورماه 1387 با شیدا محمدی پیرامون انتشار کتاب عکس فوری عشقبازی گفتگویی توسط آریا فانی انجام داده است که لینک این مطلب را می توانید در وبسایت پیک ببینید. در چند دهه اخیر، "هجرت" در تار و پود زندگی بسیاری از ایرانیان ریشه دوانده آریا فانی پیک: از چه نویسنده (گانی) یا شاعر (انی) بیشترین تاثیر را پذیرفته اید؟ از این زمان به عقب که برگردم، همه چیز شکل دایره است. یعنی از من تا من است. یعنی من در کشف و جستجوی من، به چه دریافتی رسیده است؟ تاثیرات درست زمانی اتفاق می افتند که زندگی شما در چهار گوش است نه دایره، بنابراین می توانی آن زمان را به یاد بیاوری. مسلما برای آدمی مثل من که از کودکی رویا پرداز و قصه خوان بود، هر چیز تازه ای او را به وجد می آورد. از دیدن کفش دوزکی که در تارهای تنیده یک عنکبوت افتاده است، تا خواندن آثار داستانی ادبیات روسیه و آشنا شدن با ادبیات کلاسیک ایران تا هنرمندان محبوبم در فرانسه. خودِ زندگی بیشترین تاثیر را روی من داشته است و زمان درون من، با ماه و باران تنظیم می شود و سفر بهترین منظره را پیش روی من باز کرده است. چه سفر درونی با فروغ ،مولانا، حافظ و عرفان ایرانی، چه با میلان کوندرا و بورخس و مارکز تا قلب اسطوره های یونان. همه اینها مرا شیداتر کرده اند.
پیک: نگاهتان به شعر امروز چیست؟ همه می گویند بیمار شده است. من می گویم در حال عبور است، از یک صدایی به چند صدایی. ما دیگر در عصر غولها زندگی نمی کنیم. همه چیز لحظه ای است. هیچ جاودانگی وجود ندارد. ما در سرگیجه زمان شناوریم و دیگر فرصت نگاه کردن و اندیشیدن را نداریم. فقط می رویم روی یک خط مستقیم، این است که نه تغییرات را می بینیم نه به علت یا چگونگی آن می ادنیشیم. شعر امروز ایران در چنبره یک افسردگی و مرگ اندیشی و تاریکی غوطه ور است و شعر های عاشقانه آن کمرنگ است. همه چیز بوی جدایی و خیانت و نفرت می دهد. بازی زبان گاه به زبان بازی تبدیل می شود و ...همه اینها علتش کاملا روشن است، فضای خفه و مسموم سانسور و خود سانسوری. عدم اطمینان به یکدیگر و در نتیجه کار فردی کردن یا باند بازی معمول محافل ما، اجازه درمان یا رشد شعر را نمی دهد. رسانه های عمومی دولتی است. محافل و جلسات شعر محدودند و یا با کنترل وزارت ارشاد از تعداد مجازی فراتر نمی روند و از همه غم انگیزتر وضعیت چاپ و نشر است. این است که ما کمتر کار یکدیگر را می خوانیم یا نقد می کنیم. نقد خیلی به عبور از این بحران کمک می کند. ما معرفی یا نقد کتاب کم داریم. یا تعارفات معمول است یا کوبیدن های رایج. باید شعر را برای شعر بخوانیم نه برای شاعرش و بدانیم فضا برای همه و هر نوع کاری هست. هرکسی باید صدای خودش باشد. برویم به سراغ ِ "عکس ِ فوری عشق بازی"... پیک: کامیابی شاعری مثل سپهری را در این عصر در نظر داشته باشید، شعری که از زبانی صمیمی و روزمره بهره می جوید، تصویر مدار است و وزنی درونی دارد. در شعر چه زبان و نواختی را بر می گزینید؟ در گیر و دار قالب های ِ شعری هستید؟ درگیر و دار زبان درونی خودم هستم. من آنچه را به شوق یا دردم می آورد با زبان ِ عاطفی ِ تصویر بیان می کنم. خوب در این واج آرای، بالطبع موسیقی درونی کلمات هم مد نظرم است، اما همین را هم که می گویم، پس از شعر، در من اتفاق می افتد، یعنی این آگاهی. وگرنه هنگام نوشتن تنها درگیر همان نوشتنم. پیک: به باورم، شعر شما لحنی پرده در را داراست. آوای شما به عنوان یک شاعر ِ زن ِ فارسی زبان از چه جنسی است؟ آیا خود را یک شاعر ایرانی مقیم آمریکا می دانید یا یک شاعر آمریکایی ِ (از حیث فرهنگی) فارسی زبان؟ زنانگی در این میان، در شعرتان، چگونه پیداست؟ چگونه می خواهید زنانگی در این میان هویدا باشد؟ زن بودن انتخاب من نبوده است، بنابراین آنچه در مفهوم زنانگی یا مردانگی می گنجد، یک بحث کلی جنسیتی است. آن چیزی است که بیرون از شما به شما آموزش می دهند. در سرزمین من، زنانگی یا مردانگی یک چیز مخوف و هراس انگیز است که هیچوقت درباره آن نمی شود سخن گفت، حتی در متون آموزشی. در کتابهای دینی شما را زن یا مردی در خدمت آن دین تعلیم می دهند و در کتب زیست شناسی، از اندام و یا پیدایش تو سخن می گویند و در تاریخ از گذشته تو. اما در هیچ جا از هویت تو سخن نمی گویند. از هویت مستقل انسانی تو. بنابراین تا سالهای بلوغ و پس از آن گیجی. یک سری تعاریف تئوری به خوردت می دهند که جز خرافه پرستی و دگم اندیشی ثمری ندارد. پس از آن خودت را در نگاه بد و گاه هرزه خیابان می بینی که امنیتت را می دزدد. سرکوبت می کند. توهین می کند و با چماق و اسلحه، لباس پوشیدن و ساعت عبور و مرور تو وهمه ابعاد زندگی خصوصی ات را کنترل می کنند. این همه سایه سیاهی است که نسل من دنبال خودش می کشد. بنابراین نه مرد سرزمین من نگاه شایسته و بایسته ای به خودش و غیر همجنسش دارد و نه زنان سرزمین من. این است که زنانگی شعر من از درون ِ نهان ِ من زبانه می کشد. سخن به درازا کشید و سوال چند وجهی شما بی پاسخ. آنچه در دیدن که مهمترین آگاهی انسانی است دریافتم، این بود که با خودم و هستی صادق و صریح باشم و آنچه شما پرده درش می خوانید به گمانم شهامت مقابل پرده ها ایستادن است. اما من خودم را شاعر ایرانی می دانم، هر جا که باشم فرقی نمی کند، سرزمینم و باورهای آن سرزمین همیشه در من زندگی می کنند. آمریکا موطن انتخابی من است، و آنچه با انتخاب می آید عزیز و سنگین است. پیک: روابط جنسی در جامعه ایران مضمونی است در آمیخته با سنت و ارزش های پیش تاخته غربی، ثمره آن نسلی است که در این قلمرو به سردرگمی فرو رفته است. از آنجا که مجموعه شعر های شما در ایران نیز در دسترس است، از مخاطب های ایرانی خود، به خصوص زنان، چه می خواهید از شعر و اندیشه شما برگیرند؟ اهل از دایره خارج ایستادن نیستم. نمی خواهم نصیحت کنم. نصیحت هم نمی پذیرم. اما فقط تجربه شخصی خودم را می گویم و آن این است که آدمی فارع از جنسیت و نژاد و زبانش موجودی با ارزش و قابل احترام است و تفاوت آدمهای موفق با غیر موفق در لحظه انتخابهایشان است. فکر می کنم زنان سرزمین من، باید پیش از هر چیز، به باور درونی ارزشمند نسبت به خویش و قدرتهای خویش برسند و بدانند جدا از انتخاب های فرضی جامعه، می توانند در سایه آگاهی که جز با دانش و بینش حاصل نمی شود، خودشان را از محدوده جنسیت بیرون بکشند. نگاه جنسی است که او را وادار به یکجا نشینی، زندگی در چهارچوب تعیین شده مذهبی و حکمی می کند. باید اخلاق درونی باشد و باید بداند با رنگ و اورنگ به آزادی نمی رسد. آزادی در حق انتخاب است، حتی در روابط جنسی و جالب اینکه آمریکا به مراتب مردمی مذهبی تر و شاید اخلاقی تر از ایران دارد و آنچه به خورد جهان سومی ها می دهند، تبلیغات فیلمهای اکشن و سکسی هالیوود است نه زندگی واقعی روزمره. پیک: آیا شعر خود را دارای ِ رسالت خاصی می دانید؟ در آویختن به بی پردگی و آزادی کلام در بیان عشق زمینی و عشق بازی مضمونی است نامانوس در فرهنگ ایرانی، از همین روست که شعرهای شما در معرض داوری های گوناگونی قرار خواهد گرفت. شعر شما گاه گاه یادآور رسالت والت ویتمن است که می کوشید در عصر سکوت، تعصب و تند روی مذهبی به "ستودن و شادمانی از اندام خود" روی آورد. آیا این یکی از دلایلی نبود که شعرتان را به زبان فارسی سرودید و نه به انگلیسی؟ نمی دانم. اما می دانم از این هم اندیشی همگون متنفرم. همه چیز دنیا رو به باکس شدن است. آداب غذا خوردن از بین رفته است. آداب با هم زندگی کردن و عشق ورزیدن. دنیا با سرعت تهوع آوری رو به یک شکل شدن است. بنابراین آدمها فرصت یافتن یکدیگر و به هم اندیشیدن و با هم زمان صرف کردن را از دست دادند. همه می خواهند صدای خودشان باشد. زمان خودشان. کسی دیگر به کسی اهمیت انسانی نمی دهد. همه می گذریم از کنار یکدیگر، بی آنکه درک درستی از خویش و رابطه داشته باشیم. این تنهایی که نتیجه این زندگیست مرا به درد می آورد. درد غمگینم می کند و چون حتی نمی توانم چیزهای پیرامونم را تغییر دهم عصبانی می شوم. از این تعصب های مذهبی، جنگهای بی دلیل قدرت طلب و تغییر آداب بومی به آداب آمریکایی ِ تلقین شده، متنفرم. برای همین نقب می زنم به درونم و در سکوت ِ این تنهایی، به صدای درونم گوش می دهم که گاه در هیاهوی زندگی بیرونیم گمش می کنم. شاید برای همین است که صدای متفاوتی است، چون من در آیینه به آیینه نگاه می کنم. پیک: آیا دفتر دیگری را نیز در دست تهیه دارید؟ مجموعه شعرهای کوتاهم. نمی دانم کجا به دست چاپ بسپارمش، اما امید آمدنش را دارم. پیک: برای شاعران جوان فارسی زبان ِ برون مرزی که می کوشند اشعار خود را به چاپ برسانند، سخن یا پندی دارید؟ از اینکه زبان فارسی را از گربه کوچک زیبایمان، به دایره بزرگتر آبی رنگی سفر دادند شادم. آنها با آداب دیگری و زبان دیگری و مردمان دیگری آشنا شدند که در عین تجربه مشترک انسانی، تجربه فردی خودشان را هم دارند. شاید همین ما را از تیله های رنگی کوچک، به دایره های رنگی بزرگتری تبدیل می کند که در عین حفظ هویت بومی، به هویت دیگری دست می یابیم که به مراتب عمیق تر و وسیع تراست. باید نگاه کرد. نگاه کرد .نگاه کرد. باید اجازه داد که در هوای دیگری هم نفس کشید. مزه کرد. خندید. گریه کرد و عاشق شد. آن وقت که همه چیز در سکوت تنهایی ته نشین شد، آن را نوشت. پنجشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٧ شنلی با مه
هزار سال دیر آمدی کوزه!
همیشه، حالا، هر وقت "جایی" هستم، در حال انجام "کاری" مثلا در ساحل لاهویا در حال نوشیدن قهوه یا تماشای مردی خوش اندام یا کودکی در حال شنا یا کار کردن بر دندان زنی زیبا یا شنیدن موسیقی دلخواه، آن وقت قوی تر از هر زمانی، میل با " آنجا" بودن دارم. _" آنجا" کجاست؟ _" کجاست" ؟ بچه که بودم در ذهنم کمترین تردیدی نداشتم که آن چیزی که آن وقت ها " چیز واقعی" می نامیدمش، بعدها وقتی بزرگ شدم، وقتی از دست مدرسه و رویا کُشی پر هیاهو آنجا نجات پیدا کردم، وقتی آرزوهایم را عملی کردم،(رفتن به دانشگاه، نقاش خوب شدن، عاشق شدن، شاعر شدن، سفر کردن...) خواهد آمد. امروز در سی و سه سالگی می بینم که " آن چیز واقعی" برای همیشه غیر قابل دسترس خواهد ماند.
از خواب که پریدم حال عجیبی داشتم. چیزی بین رویا و واقعیت. تشخیص آنکه کدام یک واقعیت دارد سخت بود. در رویا همه جیز ساده است. یک عالمه کلمه به ذهنم هجوم می آورند که مثل شیطانک هایی رقصان در سرم می رقصند و می خواهند بیایند اینجا اما به محض اینکه پا در ثانیه می گذارم همگی مثل مهِ بلندیهای جاده کارپنتریا در سراشیبی آن طرف جاده و آفتاب محو می شوند.
از شیطان پرسیدم، برای چه " ثانیه" به عنوان واحد زمان در نظر گرفته شده است؟ _ چه؟ ما در ثانیه ها هستیم، ثانیه هایی که می گذرند، تیک تاک، تیک، تاک. ولی قبل از ثانیه، چه چیزی وجود دارد؟ آنها کجا رفتند؟ می توانی به من بگویی؟ ما دائم مشغول دویدن پی آن لحظه ها هستیم. همیشه در تاخیر، درست یک ثانیه دیر. _ شیدا چه می گویی؟ _ کجاست آن چیز اصلی؟ می خواهم بگویم، آیا " چیز واقعی" وجود دارد یا نه؟ خارج از مک دونالد و کوکا کولا و بنزین چه چیزی وجود دارد؟
شیطان بر می گردد با ساعت شنی در دست. از خواب می پرم. خواب دیدم در جنگلی سبز و زیبا با درختهای بلند راه می روم. دنبالِ راه می روم. انگار سایه ای با من است. حس می کنم مردی است. خودی است. اما با فاصله ای از من می آید. شاید هم حس می کنم. نگاه من به بالاست. رو به نوک سبز روشن و تازه درختان و تنها اشعه گرمی که از خورشید لابلای اینهمه انبوه می تابد، اما تاچشم کار می کند درخت است و من در جستجوی راه. از خواب بیدار می شوم. ادامه خواب مثل کلمه ها یادم نیست. به مرد می گویم. مثل سایه، مرا بغل می کند. خیس، بوسم می کند. می خندم. مثل کودکی معصوم. خنده ام را خیلی دوست دارد. می گوید هنوز کامپیوتری نشده است.دوباره می خندم. یک لحظه همه چیز زیباست. زیبا و عمیق. همان قدر که یک عشقِ بی عشق می تواند زیبا باشد. اما این خواب رفتگی روحم که کم نمی شود، که تغییر نمی کند، دیگر حالت دائمی من شده است. مردان من! فقط خنده و آه و رنگ های عاشقانه ام را به شما می دهم، اما باقی یعنی سکوت ها، همین مکث های با لبخند، همان چیزهای اصلی و اساسی دست نخورده می مانند. همه چیز ترجمه ای است از من. نسخه اصلی موجود نیست. اصل هم مثل بهشت است: گمشده است.
شیطان دیگر بر نمی گردد حتی به نوشته هایم. از خواب می پرم، یک هفته شاید هم بیشتر از خواب جنگل گذشته است. خواب می بینم ویلای بزرگی با دیوار های کوتاه و مربع سیمانی و با همان ابعاد، آهنهای قرمز در حال ساخت است. پدرم و برادرم در میان زمین هستند. در حال سرکشی و بازرسی. دختر بچه شادی شدم. روی شنار بندی کنار دیوارها راه می روم. برای برادرم دست تکان می دهم. می خندد. معلوم است دور نیستم. انگار همان حوالی می زیستم. پدرم اما سراسیمه می آید. با نگرانی می گوید: مراقب باش، آهن روی پایت برنگردد.
سایه سیاهی می آید. اسمش فراموشی است. یعنی دیگر این قسمت از خواب را یادم نیست. به خودم فشار می آورم. یاد قولم به طلیعه می افتم که از من خواست زبان خواب را جدی بگیرم. باز به یاد می آورم. پدرم، از میان آجرها به کلبه کوچک آن طرف سیمانها رفت. خندیدم، بلند. صدا زدم :دلم پیراهن قرمز می خواهد! پدرم با پیراهن قرمز و یک جین آبی و بوت قهوه ای برگشت. آنها را با رضایت به دستم داد. _ برو اسب سواری. در بیداری اما من هیچوقت اسب سواری نکردم.
شیطان باز می آید. یعنی پرواز رویا. یعنی کلمه ها از سر ثانیه ها می پرند. باز به یاد نمی آورم. صبح وقت کار کردن روی دندان مریضی با پیراهن قرمز، به یاد می آورم شات بعدی خواب را. ویلایی رو به اقیانوس آرام. به راستی آرام و زیبا. همه چیز در نور و سکوت بود. با دیزاینی زنانه. خانه خودم بود. از راحتی اش فهمیدم. اما پیرتر بودم. رو به دریا زیر نور چراغ مشغول نوشتن بودم. مرد آمد. همان سایه. هیچ چیزی نداشت جز صدا. بسته زیبایی را به من داد. بازش کردم کتابی با قطع کوچک و کاور سفید بود. روی آن هم اسم من. اسم کتاب سه کلمه بود. یکی از کلمه ها قرمز یا سرخ بود. مرد با مهربانی عمیقی گفت: _ این هم سورپرایز! کتاب شعرت. _ گفتم چقدر زیبا. مثل دختر بچه ها از شادی بالا و پایین می پریدم. _ گفتم این قطع کتاب های کارنامه است! جالب بود که اسم کتاب در بیداری یادم نماند اما ناشر چرا. گفتم از کجا می دانستی این قطع را دوست دارم؟ آویزان گردنش شدم. رنگ لباسم قرمز بود. همان هدیه پدرم. بالا و پایین می پریدم. گفتم: بالاخره کتاب شعر های کوتاهم چاپ شد. _ این هم کتاب چهارمت.
شیطان اما می آید باز با فراموشی. بعد از مدتهاست که خواب می بینم. خواست اینجا بنویسم تا زبانش فراموشم نشود.شیطان قیافه غمگینی می گیرد.یاد سطری از گوته که از قول یکی از شخصیتهای داستانیش است می افتم " هیچ چیز در دنیا بی معنی تر و باور نکردنی تر از شیطانی ناامید نیست."
نگران نباش! من دیگر تا این اندازه ناامید نمی شوم. در حال طی کردن مسیری از هماهنگی به ناهماهنگی، از توافق به عدم توافق هستم. امید هم به اندازه نا امیدی احمقانه است.این طور نیست شیطان عزیز؟ از این پس اختلاط چیزها،چیزهای دوگانه را قبول دارم، به تکه ای از کمال رضایت می دهم.بهشت و جهنم هر دو همین جا روی زمین هستند و نه هیچ جای دیگر. نمی بینید؟ نه روشنایی چشمگیر، حقیقت دارد نه سراشیبی دائمی سیاهی،نه آینده ای نیست. همه چیز در حال موجود است. همین! آنچه حقیقت دارد برق عشق، زیبایی و خنده بر متن سایه های نگرانیست. دیدن خنده کودکی، دیدار دوستی، زیبایی ناب شعری، نقاشی یا شنیدن موسیقی اینها تنها حقیقت های باقی است. باور کن دیگر قلب من سرشار است. حتی زیادی سرشار است. دیگر جایی برای کینه ندارم. متاسفم شیطان عزیز دیگر جایی ندارم .
شب خواب می بینم از جنگل کاجهای سوزنی گذشتم. اینبار تنها و به ویلایی رسیدم. همان ویلای در حال ساختی که هفته پیش دیدم. سیمانی و قرمز. در فاصله یک بلاک از جنگل. هوا گرگ و میش است و من ترسیده و نگران از بازگشت دوباره به دل جنگل. یاد شنل قرمزی می افتم. شات بعدی در ایوانم. هوا دم دم غروب است. دایی هم بعد از سالها به خوابم آمده. در خواب نگرانم که احوال این دنیا را از من بپرسد و من که دیگر نمی توانم دروغ بگویم در بمانم. اما به طرز عجیبی مغموم است. بیشتر ناامید. از دست پسرش عصبانی است. چیزی نمی گوید، اما من نمی دانم چگونه از بین سطریهایش در خواب می فهمم. شاید از بس سراغ دخترهایش و سهم آنها را از میراثشان می گیرد. من خیره ام به جنگل و غروب. سکوتِ دلتنگی بین ماست. پر از حرفیم و نمی گوییم. در فنجان بسیار زیبایی برایم چای می ریزد. حضور کسانی را در خانه احساس می کنم. اما همه سایه ای بیش نیستم.
از خواب بیدار می شوم. دورتادور خانه را مه گرفته. هنوز نمی دانم آنچه خواب دیدم واقعیت بود یا آنچه می گذرد؟ می روم پشت پنجره. مه همه شب را می گیرد. بی تفاوت در تخت مچاله می شوم. مثل جنینی. همیشه اینگونه می خوابم. به دایی فکر می کنم. فکر نمی کنم. سعی می کنم فراموش کنم. دلم می خواهد شهر را سریع ترک کنم. این خانه و جزیره کوچک اطرافم را. بروم جایی که هیچ کس مرا نشناسد و من هم کسی را و در فلسفه بی تفاوتی غرق شوم. اما در تخت بودن امروزم، در حالی که صدای پاهای شتابزده مگی دختر همسایه را می شنیدم با عشقبازی پر خنده و پر صدای همسایه عربم را، انرژی پر عشقشان را و میلشان که چنین ناب است و مگی که هنوز با اندیشه، با تاریخ، با مرگ فاسد نشده است... از یادآوری همه اینها دلم می خواست گریه کنم. دلم می خواست استفراغ کنم. ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ این نوشته را در سایت ایرانیان ببینید. یکشنبه ٢ تیر ۱۳۸٧ گفتگو
روز دوشنبه ٢٣ جون برابر با سوم تیرماه ، ساعت ۶ بعد از ظهر به وقت لس آنجلس برابر با ۵/۵ صبح به وقت تهران، با سهراب اخوان در تلویزیون اندیشه گفتگویی پیرامون کتاب عکس فوری عشقبازی و شعر خواهم داشت. دوستانی که علاقمند به این برنامه هستند می توانند در آدرس اینترنتی: به تماشای این گفتگو بنشینند. باز پخش برنامه در روز سه شنبه ساعت ۵/۵ بعد از ظهر به وقت تهران و نیز روز یکشنبه ۹ تیرماه ساعت ۵ بعد از ظهر می باشد.
چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٧ اینگونه که می خوانیم www.sheidamohamadi.blogspot.com شعر می شوم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ- |
آرشيو ايميــل
![]() رندان شیدا محمدی مانی ها عباس معروفى خبرنامه گويا صبحانه شهروند قابیل رواق وازنا تمبر باطله ایرانیان روزنامه شرق زنان ايران آزادی زنان زنان زيتون بکتاش آبتين مجله ادبی اثر پندار هفتان زن نوشت پل ادبی بلاگ نیوز روشنک بيگناه مهستي شاهرخي ماه مگ مجله سارا شعر والس ادبي مانيفست هارمجيدون آتي بان ماندگار جن و پری کتاب نوشت صحنه ها بازنگار عصر آدینه شهلا بهار دوست غرفه آخر جشنواره شعر صلح لغت نامه دهخدا ماهنامه هنر مجله امضا مرور مجله دانوش جغد نمایه filckr ![]() کوروش همه خوانی حسن نقاشی علی زرین پرتو نوری علا ناصر صفاریان شمس لنگرودی حمید رضارحیمی مادر خاک مجيد زهري یوسف علیخانی اميد معماريان عليرضابهنام كتابلاگ مظاهرشهامت شهرام رفيع زاده اسدالله امرايی بيلی و من حسين ديلم کتولی هنر رضاحيرانى وحیدضیایی علی اکبر کرمانی نزاد مازیار نيستاني حسن محمودی یک فنجان چای داغ مهر یشت میثم ریاحی قاب شیشه ای سمت دریا سیاورشن علی رضا معتمدی سارا محمدی فریده دهداران سرگشته مینو نصرت فرشید جوانبخش امير خالقي رويا هاي گمشده محمود خلعتبری فرزانه نقوی آفتابان گلی کیوان مهرگان دختر همسایه آن سوی دیوار امید حبیبی نیا پویا عزیزی رسول رخشا هادی خوجینیان ناگفته های ربه کا شقایق زعفری تمبرهای باطله زن نارنجی |